
وقتی بیاد گذشته می افتم همان احساسی که هنگام غروب آفتاب
نصیب هر کسی می شود متوجه من می شود .حس میکنم روزهای خوش
زندگی در حال غروب است یا غروب کرده و شب یلدایی چنان طولانی
در پیش است .و تنها تلاشم عادت دادن چشمهایم به سیاهی است تا
بهتر بتوانم همه چیز را ببینم اما افسوس در این تاریکی ها هر کس به
فکر خویش و در تلاش یافتن کور سویی از روشنایی است و حریصانه
سهم همه را برای خود و وارثشان می خواهند ... کاش همان روزها
زنبیلم را پر از افتاب میکردم.ترسم از آن روزی است که مظلومی به
حمایت از ظالم به پا خیزد در این روز خورشید تنها واقعیت زندگی که
عادلانه گرمی مهرش را در جان ها می ریزد نیز خشمگین خواهد شد و
چون کاری از دستش بر نمی آید ناچار سر به سوی سردی ها خواهد
چرخاند چون آنها هستند که قدر حرارت را می فهمند و برای هیشه از
سرزمین ما غروب خواهد کرد. وما باید عدالت را تنهادر مرگ جستجو کنیم.
ا.اع.بار
|
+| نوشته شده توسط
امین در شنبه بیستم بهمن 1386
|