تبليغاتX
حسرت دوست یا فانوس خاموش؟
مرگ را بر عکس خواندم گرم شد
 غروب

                               ghorub

 

وقتی بیاد گذشته می افتم همان احساسی که هنگام غروب آفتاب

 

نصیب هر کسی می شود متوجه من می شود .حس میکنم روزهای خوش

 

زندگی  در حال غروب است  یا غروب کرده و شب یلدایی چنان طولانی

 

در پیش است .و تنها تلاشم عادت دادن چشمهایم به سیاهی است تا

 

بهتر بتوانم همه چیز را ببینم اما افسوس در این تاریکی ها هر کس به

 

فکر خویش و در تلاش یافتن کور سویی از روشنایی است و حریصانه

 

سهم همه را برای خود و وارثشان می خواهند ... کاش همان روزها

 

زنبیلم را پر از افتاب میکردم.ترسم از آن روزی است که مظلومی به

 

حمایت از ظالم به پا خیزد در این روز خورشید تنها واقعیت زندگی که

 

عادلانه گرمی مهرش را در جان ها می ریزد نیز خشمگین خواهد شد و

 

چون کاری از دستش بر نمی آید ناچار سر به سوی سردی ها خواهد

 

چرخاند چون آنها هستند که قدر حرارت را می فهمند و برای هیشه از

 

سرزمین ما غروب خواهد کرد. وما باید عدالت را تنهادر مرگ جستجو کنیم.

 

ا.اع.بار

 

 

|+| نوشته شده توسط امین در شنبه بیستم بهمن 1386  |
 زمان زمین در این زمانه!

 

                 زمان منتظر کسی نمی ماند...

|+| نوشته شده توسط امین در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386  |
 پل عشق

 در پاسخ به سوال یکی از دوستان:

 

همه میدانیم که توصیف هرگونه احساس درونی مثل خوشحالی ، غم ، عشق و ... به دلیل درونی و کیفی بودن غیر ممکن خواهد بود.

ولی من برداشتی که از عشق دارم این است که :یک جریان عظیم روحی است که همه ی زندگی انسان را تحت تاثیر قرار داده و بستگی به نوع آدمها آنها را بسمت نردبان یا پله های زیر زمین هدایت میکند...

 

 

 


 

 

سرزمینی به نام زندگی                              

و سرزمینی دیگر به نام مرگ وجود دارد

و پلی که این دو را بهم دیگر وصل می کند

                

                     عشق است.

 

 

|+| نوشته شده توسط امین در سه شنبه نهم بهمن 1386  |
 هشدار
 

دختر     

                      عاقبت زندگی بن بست است ...

|+| نوشته شده توسط امین در شنبه ششم بهمن 1386  |
 ...
 

                 این همه در باره ی مرگ گفتیم و گفتند و شنیدیم ...

               اما مرگ گفتنی و شنیدنی نیست باید دید تا فهمید...

 

                                      باید اندکی مرد ...!

 


                     علاج درد ز بی دردان خواستن بدان ماند

 

                   که خر از پا برون آرد خسی با نیش عقرب ها

 

|+| نوشته شده توسط امین در شنبه ششم بهمن 1386  |
 پرده ی آخر

کوچ کردم از کوچه ی کوچک و پر پیچ و خم خاطراتم و گم کردم   تک تک آنها را در

 

 رودخانه ی  حوادث روزمره تا همچنان خالی بماند آلبوم و قاب عکس و دفتر خاطراتم

 

و  پر شود چشمهایی که خون بهای  تنهایی و فراموشی را بوسیله ی اشک های

 

سرد می پردازد تا  شمارش معکوس آغاز شود به سوی مقصدِ  رودخانه ای  که کوه

 

ها  و دره ها و بیابانهای بسیاری را پشت سر نهاده و طبیعت ، با توجه به طبیعتش او

 

را در سراشیبی های زندگی به کام دریا می کشاند تا در خود ببلعد رودخانه ای را که

 

روزی مظهر تلاطم و جنبش و حیات بود و با رسیدن به آرامش البته شور ِ  دریا ، وجود

 

خویش را محو وجود دریا می بیند و بدین گونه نظاره میکنم با دیده ی بارانی انتهای

 

غم انگیز پرده آخر داستان زندگیم را ،قبل از  محو شدن در آرامش ابدی ولی شور

 

دریا.

 

ا.اع.بار

 

|+| نوشته شده توسط امین در جمعه پنجم بهمن 1386  |
 یادداشت روز
               

                     گذشته

                              چه هیولای سرتقی است

                                        که برگردیم و به صورتش نگاه کنیم .

 


 

        همیشه اندکی دیر است.

 


    

                                       

زین دو هزاران من و ما ای عجبا من چه منم

                                        گوش بنه عربده را دست منه بر دهنم ...

|+| نوشته شده توسط امین در پنجشنبه چهارم بهمن 1386  |
 گذر عمر
 

روزهای شادی و غم در شمار عمر ماست

 

                                 گر درون کاخ عزت یا که در زندان گذشت

 

در دوران کودکی اغلب روزها را شاد بودم و از فکر و اندیشه ی نوپای خود چیزی جز بازی  و جستجوی بهانه ای برای خنده هیچ چیز مهم دیگری نمی گذشت.گذر زمان سنگین شده بود و به کندی حرکت می کرد، غذا خوردن و مهمانی هایمان هزار سال طول می کشید... تولد،آزادی،زندگی،بیماری،پیری و مرگ همه و همه در حکم بازی پر هیجانی بود که هیچ چیز از آنها نمی دانستم...

 

کودکی را پشت سر گذاشتم و نوجوانی سر رسید.در این دوران یک مساله ی اساسی دیگری پای به زندگی من نهاد که دانایی بود.دانستن مسایل مبهمی که در کودکی به کمک بازی از شر آنها خلاص شده بودم مهمترین دغدغه ی من بود: فهمیدن زندگی و دانستن جزئیات آن...که سیری بود از بی خیالی تام دوران کودکی به سوی دانایی نسبی سنین نوجوانی.قدم نهادن به درون اجتماعی به ظاهر زیبا،رویارویی با انسانهای هزارچهره ی پست اما جذاب و بالاخره واقعیتهایی چون جهان و خدا و مرگ مهترین اتفاقات ابن سنین بودند ... و مهمتر روزهایی بود که سپری شدنش سزیع تر شده بود...

 

بعد از دانستن این مسایل هنگامی که آدم بزرگ شدم جریان قدرتمندی از باید و نبایدهای زندگی اجتماعی مرا با خویش برد و دیگر عملا وارد گود زندگی شده بودم من هم بایستی مثل همه کلاهم را محکم میچسبیدم که باد نبرد! و همانند آنها به دنبال دانایی ، علم، ستایش نه پرستش به راه افتادم و خیلی کم به دنبال پول می دویدم مثل همه !!!

گذشت زمان بسیار تند شده بود به طوری که مرگ خیلی ها را اصلا احساس نکردم...

 

و دوران پیری و انتظار مرگ که شمارش ثانیه ها عادت و سرگرمی خوبی  برای من خواهند بود...

 

روزها میگذرند و منتظر کسی نمی مانند و هیچ تغییری نمیکنند و چیزی که تغییر میکند خود ما هستیم و این روزها در شمار عمر ما...

 

ا.اع.بار

 

 

|+| نوشته شده توسط امین در چهارشنبه سوم بهمن 1386  |
 
 
بالا