آهای مردم من آن مردم که بی روی وریا مردم
اگر چرخ وجود من از این گردش فروماند بگرداند مرا آن کس که گردون را بگرداند
اگر این لشکر ما را ز چشم بد شکست افتد به امر شاه لشكرها از آن بالا فرو آيد
اگر باد زمستانی کند باغ مرا ویران بهار شهریار من ز دی انصاف بستاند
شمار برگ اگر باشد يكي فرعون جباري كف موسي يكايك را به جاي خويش بنشاند
مترسان دل مترسان دل ز سختیهای این منز که آب چشمه حیوان بتا هرگز نمیراند
شکسته بسته تازیها برای عشقبازیها بگويم هرچه من گويم شهي دارم كه بستاند
چو من خود را نمییابم سخن را از کجا یابم همان شمعی که داد این را همو شمعم بگیراند
مولوی
|
+| نوشته شده توسط
امین در جمعه دهم اسفند 1386
|