تبليغاتX
حسرت دوست یا فانوس خاموش؟
مرگ را بر عکس خواندم گرم شد
 غروب

                               ghorub

 

وقتی بیاد گذشته می افتم همان احساسی که هنگام غروب آفتاب

 

نصیب هر کسی می شود متوجه من می شود .حس میکنم روزهای خوش

 

زندگی  در حال غروب است  یا غروب کرده و شب یلدایی چنان طولانی

 

در پیش است .و تنها تلاشم عادت دادن چشمهایم به سیاهی است تا

 

بهتر بتوانم همه چیز را ببینم اما افسوس در این تاریکی ها هر کس به

 

فکر خویش و در تلاش یافتن کور سویی از روشنایی است و حریصانه

 

سهم همه را برای خود و وارثشان می خواهند ... کاش همان روزها

 

زنبیلم را پر از افتاب میکردم.ترسم از آن روزی است که مظلومی به

 

حمایت از ظالم به پا خیزد در این روز خورشید تنها واقعیت زندگی که

 

عادلانه گرمی مهرش را در جان ها می ریزد نیز خشمگین خواهد شد و

 

چون کاری از دستش بر نمی آید ناچار سر به سوی سردی ها خواهد

 

چرخاند چون آنها هستند که قدر حرارت را می فهمند و برای هیشه از

 

سرزمین ما غروب خواهد کرد. وما باید عدالت را تنهادر مرگ جستجو کنیم.

 

ا.اع.بار

 

 

|+| نوشته شده توسط امین در شنبه بیستم بهمن 1386  |
 گذر عمر
 

روزهای شادی و غم در شمار عمر ماست

 

                                 گر درون کاخ عزت یا که در زندان گذشت

 

در دوران کودکی اغلب روزها را شاد بودم و از فکر و اندیشه ی نوپای خود چیزی جز بازی  و جستجوی بهانه ای برای خنده هیچ چیز مهم دیگری نمی گذشت.گذر زمان سنگین شده بود و به کندی حرکت می کرد، غذا خوردن و مهمانی هایمان هزار سال طول می کشید... تولد،آزادی،زندگی،بیماری،پیری و مرگ همه و همه در حکم بازی پر هیجانی بود که هیچ چیز از آنها نمی دانستم...

 

کودکی را پشت سر گذاشتم و نوجوانی سر رسید.در این دوران یک مساله ی اساسی دیگری پای به زندگی من نهاد که دانایی بود.دانستن مسایل مبهمی که در کودکی به کمک بازی از شر آنها خلاص شده بودم مهمترین دغدغه ی من بود: فهمیدن زندگی و دانستن جزئیات آن...که سیری بود از بی خیالی تام دوران کودکی به سوی دانایی نسبی سنین نوجوانی.قدم نهادن به درون اجتماعی به ظاهر زیبا،رویارویی با انسانهای هزارچهره ی پست اما جذاب و بالاخره واقعیتهایی چون جهان و خدا و مرگ مهترین اتفاقات ابن سنین بودند ... و مهمتر روزهایی بود که سپری شدنش سزیع تر شده بود...

 

بعد از دانستن این مسایل هنگامی که آدم بزرگ شدم جریان قدرتمندی از باید و نبایدهای زندگی اجتماعی مرا با خویش برد و دیگر عملا وارد گود زندگی شده بودم من هم بایستی مثل همه کلاهم را محکم میچسبیدم که باد نبرد! و همانند آنها به دنبال دانایی ، علم، ستایش نه پرستش به راه افتادم و خیلی کم به دنبال پول می دویدم مثل همه !!!

گذشت زمان بسیار تند شده بود به طوری که مرگ خیلی ها را اصلا احساس نکردم...

 

و دوران پیری و انتظار مرگ که شمارش ثانیه ها عادت و سرگرمی خوبی  برای من خواهند بود...

 

روزها میگذرند و منتظر کسی نمی مانند و هیچ تغییری نمیکنند و چیزی که تغییر میکند خود ما هستیم و این روزها در شمار عمر ما...

 

ا.اع.بار

 

 

|+| نوشته شده توسط امین در چهارشنبه سوم بهمن 1386  |
 سرگرمی یا زندگی؟

با بقیه ی بچه ها بازی می کرد و چنان سرگرم بود که به هیچ چیز غیر از بازی فکر نمیکرد نه تشنگی و نه گرسنگی به سراغش میامد.هر بار که زمین می خورد و جایی از بدنش زخم می شد دو سه قطره اشک از چشمهایش بیرون میریخت اما با اراده ای بیشتر از زمین بلند میشد و با آستینش اشک چشمش را پاک کرده و با قدرتی بیشتر دنبال همبازی ها میدوید.او اکثرا در بازی ها می باخت اما هیچ موقع سرخورده نمی _ شد وامیدواریش پایدار بود.غذا خوردن و خوابیدن هم جزئی از بازیش شده بود. گاهی از صدای ترکیدن بادکنک می ترسید و شبها از سایه ی خودش، اما ترس را بعنوان هیجانی برای بازی دوست داشت.

       تنها چیزی که نگران و دلواپسش کرده بود پدر و مادرش بودند که خیلی مواقع وسط بازی صدایش می کردند و درخواست خاتمه ی بازی را از او میکردند ...

روزی پدرش با ابهت پدرانه وارد میدان بازی شد و دست پسر را گرفت و با هم به طرف خانه رفتند در راه پدر گفت: تو دیگر بزرگ شده ای...بازی کردن بس است.

       شاید همه ی انسانها که در زمین سهمی بنام زندگی دارند مانند همان کودک سرگرم بازیِ پول و ثروت و عشق و سیاست و ...هستند و مرگ یکی از نزدیکان را هیجانِ ترس و از دست دادن پول را شکست در بازی می دانند و تنها نگرانیشان هنگامی است که پدرش (مرگ) دست او را خواهد گرفت و از زمین بازی بیرون خواهد برد. 

 

ا.اع.بار 

|+| نوشته شده توسط امین در یکشنبه بیست و سوم دی 1386  |
 مدل مرگ

۱-نیست از مرگ تلخ تر برای کسانی که مانند مسافر کوچولو دنیا آنها را اهلی کرده و

 جام عمرشان ظرفیت  شراب آرزوهاشان را ندارد... یاد مردگانی که استخوانشان

پوسیده نیز ترس مرگ خویش را در دل ایشان بر می افروزد...            

                                           lov

 

۲-اما مرگ موقعی شربتی شیرین می شود که عاشقان ٬ دل ٬ در دل خویش نگاه

داشته و آن را درون مردابی که خویش در دریای طوفانی حوادث روزانه قرار دارد دفن

کرده و وارستگی را با دل مرده گی گره زده اند.. آری لحظه ی مرگ برای ایشان

لحظه ی با شکوهی خواهد بود ...  

 

۳-و مرگ استاندارد:با طعم های مختلف بسته به ذائقه ی شخص راهی.البته این نوع بستگی

به درجه ی بی خیالی٬ فقر(که زیاد بودنش مانعی ندارد !!!) ٬ صبر ٬ ایمان ( ایمان به انسان

بودن همه ی آدمها یا برعکس) ٬ شیوه ی یا لحن دعوت جناب عزرائیل که در کلاسهای

آموزشی دوران زندکی خیلی ها حق استادی بر گردن ما داشته اند !! و اگر در بیمارستان

باشه بستگی به سیمای پرستار هم داره البته برای داوطلبان آزاد (غیر وابسته) و مذکر بالای

۱۵سال ...!!!

 

ا.اع.بار

|+| نوشته شده توسط امین در سه شنبه بیستم آذر 1386  |
 
 
بالا