با بقیه ی بچه ها بازی می کرد و چنان سرگرم بود که به هیچ چیز غیر از بازی فکر نمیکرد نه تشنگی و نه گرسنگی به سراغش میامد.هر بار که زمین می خورد و جایی از بدنش زخم می شد دو سه قطره اشک از چشمهایش بیرون میریخت اما با اراده ای بیشتر از زمین بلند میشد و با آستینش اشک چشمش را پاک کرده و با قدرتی بیشتر دنبال همبازی ها میدوید.او اکثرا در بازی ها می باخت اما هیچ موقع سرخورده نمی _ شد وامیدواریش پایدار بود.غذا خوردن و خوابیدن هم جزئی از بازیش شده بود. گاهی از صدای ترکیدن بادکنک می ترسید و شبها از سایه ی خودش، اما ترس را بعنوان هیجانی برای بازی دوست داشت.
تنها چیزی که نگران و دلواپسش کرده بود پدر و مادرش بودند که خیلی مواقع وسط بازی صدایش می کردند و درخواست خاتمه ی بازی را از او میکردند ...
روزی پدرش با ابهت پدرانه وارد میدان بازی شد و دست پسر را گرفت و با هم به طرف خانه رفتند در راه پدر گفت: تو دیگر بزرگ شده ای...بازی کردن بس است.
شاید همه ی انسانها که در زمین سهمی بنام زندگی دارند مانند همان کودک سرگرم بازیِ پول و ثروت و عشق و سیاست و ...هستند و مرگ یکی از نزدیکان را هیجانِ ترس و از دست دادن پول را شکست در بازی می دانند و تنها نگرانیشان هنگامی است که پدرش (مرگ) دست او را خواهد گرفت و از زمین بازی بیرون خواهد برد.
ا.اع.بار
|
+| نوشته شده توسط
امین در یکشنبه بیست و سوم دی 1386
|