روزهای شادی و غم در شمار عمر ماست
گر درون کاخ عزت یا که در زندان گذشت
در دوران کودکی اغلب روزها را شاد بودم و از فکر و اندیشه ی نوپای خود چیزی جز بازی و جستجوی بهانه ای برای خنده هیچ چیز مهم دیگری نمی گذشت.گذر زمان سنگین شده بود و به کندی حرکت می کرد، غذا خوردن و مهمانی هایمان هزار سال طول می کشید... تولد،آزادی،زندگی،بیماری،پیری و مرگ همه و همه در حکم بازی پر هیجانی بود که هیچ چیز از آنها نمی دانستم...
کودکی را پشت سر گذاشتم و نوجوانی سر رسید.در این دوران یک مساله ی اساسی دیگری پای به زندگی من نهاد که دانایی بود.دانستن مسایل مبهمی که در کودکی به کمک بازی از شر آنها خلاص شده بودم مهمترین دغدغه ی من بود: فهمیدن زندگی و دانستن جزئیات آن...که سیری بود از بی خیالی تام دوران کودکی به سوی دانایی نسبی سنین نوجوانی.قدم نهادن به درون اجتماعی به ظاهر زیبا،رویارویی با انسانهای هزارچهره ی پست اما جذاب و بالاخره واقعیتهایی چون جهان و خدا و مرگ مهترین اتفاقات ابن سنین بودند ... و مهمتر روزهایی بود که سپری شدنش سزیع تر شده بود...
بعد از دانستن این مسایل هنگامی که آدم بزرگ شدم جریان قدرتمندی از باید و نبایدهای زندگی اجتماعی مرا با خویش برد و دیگر عملا وارد گود زندگی شده بودم من هم بایستی مثل همه کلاهم را محکم میچسبیدم که باد نبرد! و همانند آنها به دنبال دانایی ، علم، ستایش نه پرستش به راه افتادم و خیلی کم به دنبال پول می دویدم مثل همه !!!
گذشت زمان بسیار تند شده بود به طوری که مرگ خیلی ها را اصلا احساس نکردم...
و دوران پیری و انتظار مرگ که شمارش ثانیه ها عادت و سرگرمی خوبی برای من خواهند بود...
روزها میگذرند و منتظر کسی نمی مانند و هیچ تغییری نمیکنند و چیزی که تغییر میکند خود ما هستیم و این روزها در شمار عمر ما...
ا.اع.بار
|
+| نوشته شده توسط
امین در چهارشنبه سوم بهمن 1386
|