کوچ کردم از کوچه ی کوچک و پر پیچ و خم خاطراتم و گم کردم تک تک آنها را در
رودخانه ی حوادث روزمره تا همچنان خالی بماند آلبوم و قاب عکس و دفتر خاطراتم
و پر شود چشمهایی که خون بهای تنهایی و فراموشی را بوسیله ی اشک های
سرد می پردازد تا شمارش معکوس آغاز شود به سوی مقصدِ رودخانه ای که کوه
ها و دره ها و بیابانهای بسیاری را پشت سر نهاده و طبیعت ، با توجه به طبیعتش او
را در سراشیبی های زندگی به کام دریا می کشاند تا در خود ببلعد رودخانه ای را که
روزی مظهر تلاطم و جنبش و حیات بود و با رسیدن به آرامش البته شور ِ دریا ، وجود
خویش را محو وجود دریا می بیند و بدین گونه نظاره میکنم با دیده ی بارانی انتهای
غم انگیز پرده آخر داستان زندگیم را ،قبل از محو شدن در آرامش ابدی ولی شور
دریا.
ا.اع.بار
|
+| نوشته شده توسط
امین در جمعه پنجم بهمن 1386
|